ناخدا با خدا - متن ها و شعر های دوست داشتنی

 

گل همیشه عاشق 

 
شقایق گفت با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم


گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی


یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت


ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش می بود


اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند ، شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد


چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده
که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
او می رفت و من در دست او بودم
او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر می کرد


پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت اما چه باید کرد؟


در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
از این گل که جایی نیست


خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم


دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟


دگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد
آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت زهم بشکافت


اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد


نمی دانم چه می گویم ؟
به جای آب، خونش را به من می داد


بر لب های او فریاد
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی بمان ای گل


و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

 

گل همیشه عاشق


 نوشته شده در  یکشنبه 27 تیر1389ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط آرش  | 



 

ای دل تنها چیه؟

چشم انتظاری؟!!

باز یه لحظه یه دم آروم نداری

مثل زمستون تو حسرت بهاری

باز عشقت خیمه زد رو خونم

باز یادت آتیش زد به آشیونم

باز بی تو باید تنها بمونم


 نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط آرش 



 

به یاد گریه می خندم

درون کوچه قلبم چه غمگینانه می پیچد

 

صدای تو که می گفتی به جز تو دل نمی بندم

 

فریب وعده هایت را ندانستم

 

ولی اکنون به یاد گریه می خندم

 

برو دیگر که دل از غم رها کردم

 

خداحافظ ، خداحافظ که دیگر بر نمی گردم

 

تو بودی آسمان من غمت همسایه قلبم

 

ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد

 

قسم بر سوز پنهانم تو را دیگر نمی خواهم

 

که از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد

 

درون ، غمگین غروب سرد

 

تو از شهرم سفر کردی

 

نگاهم در افق ها مرد

 

و من افسوس می خوردم

 

شیار گونه هایم را گل اشکم نوازش کرد

 

و من از تو جدا ماندم

 

ولی ای کاش می مردم

 

برو دیگر که دل از غم رها کردم

 

خداحافظ ، خداحافظ که دیگر بر نمی گردم

 

 به یاد گریه می خندم


 نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط آرش  | 



 

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

 

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

 

تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم

 

شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم

 


 نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط آرش 



 

چی شده اون همه احساس

این و هرگز نمی دونم

دیگه بستمه شکستن

نمی خوام عاشق بمونم


 نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط آرش 



 

دلم گرفت اي هم نفس

پرم شكست تو اين قفس

 

از ين نا مهربوني ها

دارم از غصه مي ميرم

 

رفيق روز تنهاييم

يه روز دستات و مي گيرم

. . .

 


 نوشته شده در  جمعه 23 تیر1385ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط آرش 



 

پری ناز کوچولو

رفتی خونم شده ویرون

دلم از بی کسی خونه

نمی تونه که بخونه

حرف های نگفته مونده

ولی دل باید بدونه

اون که رفته ، دیگه رفته

نمی خوام دیگه بمونه

نمی خوام که باز بیایی

اون چشات و من ببینم

خاطرات باز جون بگیره

باز دوباره من بمیرم

نمی خوام که باز بیایی

توی تاریکیم بسوزی

آخه حیف تو عزیزم که با من ، با من بمونی

عزیزم سرت سلامت

هر جا رفتی ، هر جا هستی

برو که دنیا دو روزه

قلب تو هیچ وقت نسوزه

نازنین این و نخوندم

که تو رو گریون ببینم

الهی برات بمیرم

اشکت رو هیچ وقت نبینم

عزیزم این و می خونم

که دلم آروم بگیره

آخه طفلکی می سوزه

طفلکی بی تو می سوزه

پری ناز کوچولو

نگو قسمتم همین بود

نگو سرنوشت نوشته

سهم من از تو همین بود

عزیزم غمت نباشه

برو که روبرو نوره

برو ما تنها می شینیم

واسه ی عشقت می میریم

 


 نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 3:25 قبل از ظهر  توسط آرش  | 



 

از دست رفيقان چه بگويم؟

 

گله اي نيست ،

 

گر هم گله اي هست ،

 

دگر حوصله اي نيست.

 

 http://www.nakhoda-bakhoda.tk


 نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 3:0 قبل از ظهر  توسط آرش 



 

 

غصه نخور مسافر ، اينجا ما هم غريبيم

 

از ديدن نور ماه ، يه عمر بي نصيبيم

 

فرقي نداره بي تو بهارمون با پاييز

 

نمی بينی كه شعرام همه شدن غم انگيز

 

غصه نخور مسافر ، اونجا هوا كه بد نيست

 

اونجا ولي آسمون ، اشك ريختن هم بلد نيست

 

غصه نخور مسافر ، فدای قلب تنگت

 

فدای برق نازت ، اون چشمای قشنگت

 

غصه نخور مسافر ، تلخ هواي دوری

 

ولی اين و مي دونم كه تو چقدر صبوری

 

غصه نخور مسافر ، بازم ميای بزودی

 

ما رو بگو چه كردی ، از وقتی تو نبودی

 

غصه نخور مسافر ، غصه اثر نداره

 

از دل تو می دونم ، هيچكی خبر نداره

 

غصه نخور مسافر ، رفتيم تو ماه اسفند

 

ارديبهشت كه ميشه ، تو بر مي گردی بخند

 

غصه نخور مسافر ، هميشه اينجوری نيست

 

هميشه كه عزيزم راهت به اين دوری نيست

 

غصه نخور مگه تو ، كنار دریا نيستی

 

من چشم به راهت می مونم ، ببين تو تنها نيستی

 

غصه نخور مسافر ، غصه كار گلها نيست

 

سفر يه امتحانه ، به جون تو بلا نيست

 

غصه نخور مسافر

 

غصه نخور ستاره

 

 

 


 نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط آرش  | 



 

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟

***

اما . . .  بگو کجاست؟

آنجا که ، زیر بال تو - در عالم وجود -

یک دم به کام دل

بالی توان گشود

اشکی توان فشاند

شعری توان سرود.

 


 نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط آرش 



 

دل ما اون قدی پارهست

موندنش مرگی دوبارست

آسمون سینه ما ، خیلی وقت بی ستارست

 


 نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 6:0 قبل از ظهر  توسط آرش 



 

دلم گرفته آسمون ، نمي تونم گريه كنم

 

شكنجه مي شم از خودم ، نمي تونم شكفه كنم

 

انگاري كوه غصه ها ، رو سينه من اومده

 

آخ داره باورم ميشه ، خنده به ما نيومده

 

دلم گرفته آسمون ، از خودتم خسته ترم

 

تو روزگار بي كسي ، يه عمر كه در به درم

 

حتي صداي نفسم ميگه كه توي قفسم

 

من واسه آتيش زدن يك كوله بار شب بسم

 

دلم گرفته آسمون ، يكم من و حوصله كن

 

نگو كه از اون روزگار ، يه خرده كمتر گله كن

 

من و به بازي مي گيرند ، عقربه هاي ساعتم

 

برگه تقويم مي كنه ، لحظه به لحظه لعنتم

 

آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن

 

نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شكسته تن

 


 نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط آرش  | 



 

آخ اگه تو مونده بودی ، دنیا یک جور دیگه بود

کوچه به این قشنگی که همین ترانه میگه بود

بازم دارم بچه میشم ، مثل قدیمای قدیم

مثل همون روزی که ما به این محله اومدیم

دوره هفت سنگ ، سه قاب

دوره شوت یک ضرب تو گل

رقض عزیز تیله ها ، طلوع هفت رنگ یک پل

<< آخ اگه تو مونده بودی ، آخ اگه تو مونده بودی >>

تنهاتر از همیشه ام ، بی تو نمیشه راست نگفت

نمیشه این حقیقت و راحت و بی هراس نگفت

تنهاتر از همیشه ام ، از نفس افتاده ترین

بچه بچه ام هنوز ، ساده تر از ساده ترین

<< آخ اگه تو مونده بودی ، آخ اگه تو مونده بودی >>

رفتی و بی تو ، کوچه اون کوچه آشنا نشد

بی تو محلمون پر از ، صدای بچه ها نشد

تنها منم که کوچه رو مثل قدیما دوست دارم

منم که چهار شنبه سوری فشفشه بیرون میارم

آخ اگه تو مونده بودی ، دنیا یک جور دیگه بود

کوچه به این قشنگی که همین ترانه میگه بود

 


 نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط آرش  | 



 

 خاطرت آید که آن شب از جنگل ها گذشتیم

بر تن سرد درختان یادگاری می نوشتیم

***

با من اندوه جدایی نمی دانی چه ها کرد

نفرین به دست سرنوست ، تو را از من جدا کرد

***

بی تو بر روی لبانم بوسه پژمرده گشته

بی تو از این زندگانی قلبم آزرده گشته

***

بی تو ای دنیای شادی ، دلم دریای درد است

چون کبوتر های غمگین ، نگاهم مات و سرد است

***

ای دلت دریاچه نور ، گر دلم را شکستی

خاطراتم را به یاد آر ، هر جا بی من نشستی 

هر جا بی من نشستی

***


 نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط آرش  | 



زمان در خواب و دريا قصه پرداز

خيالم در بلندي هاي پرواز

ز تلخي هاي پايان ، مي رسيم

به شيريني شگفتي هاي آغاز !


 نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 4:19 قبل از ظهر  توسط آرش 



 

صدای تیر ربود از دهان ، کلامم را

ستاره پرپر شد !

نسیم از نفس افتاد !

رنگ ماه پرید . . .

دگر کجا ببرم حرف نا تمامم را ؟


 نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط آرش 



 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

 

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

 

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

 

باغ صد خاطره خنديد،

 

عطر صد خاطره پيچيد:

 

 

يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

 

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

 

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

 

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

 

آسمان صاف و شب آرام

 

بخت خندان و زمان رام

 

خوشة ماه فروريخته در آب

 

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

 

-        ” از اين عشق حذر كن!

 

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

 

آب، آيينة عشق گذران است،

 

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

 

باش فردا، كه دلت با دگران است!

 

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

 

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

 

نتوانم!

 

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

 

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

 

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

 

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

 

اشك در چشم تو لرزيد،

 

ماه بر عشق تو خنديد!

 

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

 

پاي در دامن اندوه كشيدم.

 

نگسستم، نرميدم.

 

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

 

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

 

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

 

 Download آهنگ این متن با صدای شازده


 نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 5:30 قبل از ظهر  توسط آرش  | 




با قلم می گویم:

ای همزاد ، هی همراه ، ای هم سر نوشت

هر دومان حیران بازی های دوران های زشت.

شعرهایم را نوشتی ، دست خوش ؛

اشک هایم را کجا خواهی نوشت ؟


 نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط آرش 



  

 

       ای شب آخر ز سر واکن مرا

       محو در لبخند فردا کن مرا.

 

       عمر رویاهای دنیایی گذشت

       رنگ دنیاهای رویا کن مرا.

 

       مشت خاکی ماند از من در جهان

       با ادب ، تقدیم دنیا کن مرا.

 

      از گِلِ من گُل نمی روید به باغ

      تا تو را گویم تماشا کن مرا.

 

 

 

      صد هزاران سال دیگر ، یک بهار

 

      بوته ای ، برگی ، به صحرا کن مرا !

 

 

 

      گم شدن در تیرگی ها نارواست

 

      پرتو یادی به دل ها کن مرا.

 

 

 

      تار و پودم ذرّه ذرّه مهر بود

 

      هر کجا مهر است پیدا کن مرا !

 

            

 


 نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط آرش  | 



 

می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی


 نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط آرش 



  

یکی بود یکی نبود .

جز خدا هیچی نبود

زیر این طاق کبود ٬

نه ستاره

نه سرود .

عمو صحرا ٬ تپلی

با دو تا لپ گلی

پا و دستش کوچولو

ریش و روحش دو قلو

چپقش خالی و سرد

دلکش دریای درد ٬

در باغو بسه بود

دم باغ نشسه بود :

« عمو صحرا ! پسرات کو ؟»

- لب دریان پسرام .

دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام .

طفلیا ٬ تنگ غلاغ پر ، پا کشون

خسته و مرده ، میان

از سر مزرعه شون .

تن شون خسته ی کار

دلشون مرده ی زار

دساشون پینه ترک

لباساشون نمدک

پاهاشون لخت و پتی

کج کلاشون نمدی ،

می شینن با دل تنگ

لب دریا سر سنگ .

طفلیا شب تا سحر گریه کنون

خوابو از چشم به در دوخته شون پس می رونن

توی دریای نمور

می ریزن اشکای شور

می خونن- آخ که چه دلدوز و چه دلسوز می خونن ! :

«- دخترای ننه دریا ! کومه مون سرد و سیاس

چش امید مون اول به خدا ، بعد به شماس

کوره ها سرد شدن

سبزه ها زرد شدن

خنده ها درد شدن

از سر تپه ، شبا

شیهه ی اسبای گاری نمیاد ،

از دل بیشه ، غروب

چهچه سار و قناری نمیاد

دیگه از شهر سرور

تکسواری نمیاد .

دیگه مهتاب نمیاد

کرم شب تاب نمیاد .

برکت از کومه رفت

رستم از شانومه رفت :

تو هوا وقتی که برق میجه و بارون می کنه

کمون رنگ به رنگش دیگه بیرون نمیاد ،

رو زمین وقتی که دیب دنیا رو پر خون می کنه

سوار رخش قشنگش دیگه بیرون نمیاد .

شبا شب نیس دیگه ، یخدون غمه

عنکبوتای سیا شب تو هوا تار می تنه.

دیگه شب مرواری دوزون نمیشه

آسمون مثل قدیم شب ها چراغون نمیشه .

غصه ی کوچیک سردی مث اشک

جای هر ستاره سوسو می زنه ،

سر هر شاخه ی خشک

از سحر تا دل شب ، جغده که هوهو می زنه .

دلا از غصه سیاس

آخه پس خونه ی خورشید کجاست ؟

قفله ؟ وازش می کنیم !

قهره ؟ نازش می کنیم !

می کشیم منتشو

می خریم همتشو !

مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده

موش کورم که می گن دشمن نوره ، به تیغ تاریکی گردن نمیده !

دخترای ننه دریا ! رو زمین عشق نموند

خیلی وخ پیش باروبندیلشو بست خونه تکوند

دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمی شه

تو کتابم دیگه اون جور چیزا پیدا نمی شه.

دنیا زندون شده : نه عشق ، نه امید ، نه شور ،

برهوتی شده دنیا ، که تا چش کار می کنه مرده س و گور.

نه امیدی - چه امیدی ؟ به خدا حیف امید !

نه چراغی - چه چراغی؟ چیز خوبی می شه دید؟

نه سلامی - چه سلامی؟ همه خون تشنه ی هم !

نه نشاطی - چه نشاطی ؟ مگه راهش می ده غم؟

داش آکل ، مرد لوطی ،

ته خندق تو قوطی !

توی باغ بی بی جون

جم جمک ، بلگ خزون !

دیگه ده مثل قدیم نیس که از آب در می گرفت

باغاش انگار باهارا از شکوفه گر می گرفت :

آب به چشمه ! حالا رعیت واسه آب خون می کنه

واسه چار چیکه ی آب ، چل تا رو بی جون می کنه

نعشا می گندن و می پوسن و شالی می سوزه

پای دار ، قاتل بیچاره همونجور تو هوا چش می دوزه

- «چی می جوره تو هوا ؟

رفته تو فکر خدا ؟...»

«نه برادر ! تو نخ ابره که بارون بزنه

شالی از خشکی در آد ، پوک نشادون بزنه :

اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه ! »

دخترای ننه دریا ! دلمون سرد و سیاس

چش امیدمون اول به خدا بعد به شماس.

ازتون پوست پیازی نمی خوایم

خودتون بسه مونین ، بقچه جاهازی نمیخوایم .

چادریزی و پاچین نداریم

زیر پامون حصیره ، قالیچه و قارچین نداریم .

بذارین برکت جادوی شما

ده ویرونه رو آباد کنه

شبنم موی شما جیگر تشنمونو شاد کنه

شادی از بوی شما مس شه همینجا بمونه

غم بره ، گریه کنون ، خونه ی غم جا بمونه ... »

پسرای عمو صحرا ، لب دریای کبود

زیر ابر و مه و دود

شبو از راز سیا پر می کنن ،

توی دریای نمور

می ریزن اشکای شور

کاسه ی دریا رو پر تر می کنن .

دخترای ننه دریا ته آب

می شینن مست و خراب

نیمه عریون تنشون

خزه ها پیرهنشون

تن شون هرم سراب

خندشون غلغل آب

لب شون تنگ نمک

وصل شون خنده ی شک

دلشون دریای خون ،

پای دیفار خزه

می خونن ضجه کنون :

« - پسرای عمو صحرا ! لب تون کاسه نبات

صد تا هجرون واسه یه وصل شما خمس و زکات !

دریا از اشک شما شور شد و رفت

بختمون از دم در دور شد و رفت .

راز عشقو سر صحرا نریزین

اشک تون شوره تو دریا نریزین !

اگه آب شور بشه ، دریا به زمین دس نمی ده

ننه دریام دیگه ما رو به شما پس نمی ده

دیگه اون وخ تا قیامت دل ما گنج غمه

اگه تا عمر داریم گریه کنیم باز کمه

پرده زنبوری دریا میشه برج غم مون

عشقتون دق می شه ، تا حشر می شه همدممون ! »

مگه دیفار خزه موش نداره ؟

مگه موش گوش نداره ؟

موش دیفار ننه دریا رو خبر دار می کنه :

ننه دریا کج و کوج

بد دل و لوس و کجوج

جادو در کار می کنه .

تا صداشون نرسه

لب دریای خزه ،

از لجش ، غیه کشون ابرا رو بیدار می کنه :

اسبای ابر سیا

تو هوا شیهه کشون ،

بشکه ی خالی رعد

روی بوم آسمون .

آسمون ، غرومب غرومب !

طبل آتیش ، دو دو دومب !

نعره ی موج بلا

می ره تا عرش خدا ؛

صخره ها از خوشی فریاد می زنن

دخترا از دل آب داد می زنن :

« - پسرای عمو صحرا !

دل ما پیش شماس

نکنه فکر کنین

حقه زیر سر ماس :

ننه دریای حسود کرده این آتیش و دود ! »

پسرا حیف که جز نعره و دلریسه ی باد

هیچ صدای دیگه ای

به گوشاشون نمیاد !

غم شون سنگ صبور

کج کلاشون نمدک

نگاشون خسته و دور

دل شون غصه ترک ،

تو سیاهی سوت و کور

گوش می دن به موج سرد

می ریزن اشکای شور

توی دریای نمور...

جم جمک برق بلا

طبل آتیش تو هوا !

خیز خیزک موج عبوس

تا دم عرش خدا !

نه ستاره نه سرود

لب دریای حسود ،

زیر این طاق کبود

جز خدا هچی نبود

جز خدا هیچی نبود ! ...

 

                                      


 نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط آرش  | 



 

               تو قصه دنبالت بودم

            تو این  کتاب و اون کتاب

             من خودم و به خواب زدم

              بلکه ببینمت تو خواب

                نجستمت ، ندیدمت

               یه سر به نقاشی زدم

             جات خالی بود رو برگ گل

              گفتم واسه اینکه خزون

               نباشه وقت مرگ  گل

               رو برگ گل  کشیدمت

               یه لحظه تو خیال خود

                بنده بی حیا شدم

              بلکه تو رو پیدا کنم

               کفر نباشه خدا شدم

                دوباره آفریدمت

              نازپری ها تو قصه ها

               میشن عروس شازه ها

              زد به سرم شازده بشم

           می خوای بخواه ، می خوای نخواه

               واسه خودم دزدیدمت

به هیچ بهونه ای تو رو ، من دیگه از دست نمیدم

      به قیمت سال های سال ، گریه و زاری دلم

              من از خدا خریدمت

             شازده شازده ها شدم

               آدم قصه ها شدم

               جایی رسید جسارتم

             که تو خیال ، خدا شدم

                      ولی

 می ارزید          ،        می دیدمت


 نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط آرش  | 



 

 

                 دوست ندارم که هیچ وقت دیگه تو رو ببینم

 

                 خیال نکن بعد از این به پای تو می شینم

  

                 من و بگو می گفتم تو تنها تکیه گاهی

 

                 بین همه آدما تو پاک و بی گناهی

  

                 من توی دنیای خود عالمی با تو ساختم

 

                 اون رو به پات گذاشتم غافل از این که باختم

  

                 حرفی دیگه نمونده آخر خط همین جاست

 

                 برو واسه همیشه جواب تو با خداست

  

                 می خوام این رو بدونی قصه ما تموم شد

 

                 فقط دلم می سوزه که زندگیم حروم شد

  

                 آتیش زدی خونم رو , خونت آتیش بگیره

 

                 ببین چه کردی که دل , دلش می خواد بمیره

  

                 می خوام این رو بدونی قصه ما تموم شد

 

                 فقط دلم می سوزه که زندگیم حروم شد

 

 

                    اینم آهنگش ==> Download

 


 نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 5:40 قبل از ظهر  توسط آرش  | 



 

 میونه چندتا اتاقک

 سوت و کور

 خسته و خاموش

 یه نفر نشسته تنها

 انگاری شده فراموش

 دو تا چشم , بارون نم نم

 میزنه به روی گونه

 چقدر این دل غصّه داره 

 آخ فقط خدا میدونه

 لحظه ها آسته و آسته

 دست غم پاشون و بسته

 صدای خرده جواهر

 یه نفر دلش شکسته

 تو دلت یه قصر تاریک

 چند نفر شادن و مستن

 انگاری خبر ندارن

 دل پیرا رو شکستن

 اونا اون پیر رو روندن

 فکر حالش و نکردن

 ندیدن پیرای خسته

 توی خلوت گریه کردن

 

 از سوی همون اتاقک

 قاصدک خبر میاره

 یه نفر داره می میره

 تنها , این چه روزگاره

 کی دلش این همه سنگه

 که اونو گذاشته رفته

 خیلی ساله , خیلی وقته

 نه یکی دو روز و هفته

 مگه رفته از تو یادش

 تنها همدمش تو بودی

 کوه پر صبر و صمیمی

 واسه گریه هاش تو بودی

 توی این روزها عزیزم

 منتظر باش بر میگرده

 کوره داغ جدایی

 دیگه خاموشه و سرده

 باز میاد پیشت , گل تو

 سر به زیر و پر خجالت

 اما انقدر تو بزرگی

 نداری هیچی شکایت

 اون دو تا چشمای خسته

 واسه ما چراغ راه

 ما میخوایم همیشه باشیم

       باصفا خدا گواه .

 اینم آهنگ این متن ,  توصیه می کنم حتمآ Download کنید.


 نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1384ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط آرش  | 



 

 من پذیرفتم شکست خویش را

 پندهای عقل دوراندیش را

 

 من پذیرفتم که عشق افسانه است

 این دل درد آشنا دیوانه است

 

می روم شاید فراموشت کنم

 با فراموشی هم آغوشت کنم

 

 گر جه تو تنها تر از من می روی

 آرزو دارم ولی عاشق شوی

 

 آرزو دارم بفهمی درد را

 تلخی برخوردهای سرد را


 نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1384ساعت 7:10 قبل از ظهر  توسط آرش  | 



        

 

 تو كه رفتي ، من هم رفتم

 

 من رفتم اما به سرزمين دلتنگي

 

 رفتم و روي زمين ترك خورده ي سرزمين دلتنگي قدم زدم 

 

 در آنجا هيچ چيز نبود

 

 جز  سنگ  ، خاك وتنهايي

 

 خسته شدم ، روي يكي از آن سنگها نشستم

 

 دلم گرفته بود

 

 حال و هوايم ابري بود

 

 رعد و برق هق هق بود كه ابرها چشمانم را بهاري كردند

 

 باران بهاریم روي گونه هایم جاري شد

 

 روي خاك ريخت و در لاي ترك هاي زمين گم شد

 

 مي دانم كه اشكهايم تا اعماق زمين خواهند رفت

 

 مي دانم كه به پاي بوته رزي خواهد رسيد

 

 مي دانم كه قطره هاي اشكم در قلب گل رز جوانه خواهد زد

 

 تا يك روزي به دست تو برسد

 

 و آن لحظه ايست كه تو هم دلتنگ خواهي شد

 

 شايد در سرزمين دلتنگي «‌ يكي شدن »‌‌‌‌ را تجربه كنيم .

 

                           با تشکر از  دوست خوبم نصیبا  که این متن رو در اختیار من قرار داد.


 نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط آرش  | 



                                                     <<یلدا مبارک>>

 

عمرتون ۱۰۰ شب یلدا"

                                دلتون قد یه دریا" 

                                                        توی این شبهای سرما" 

                                                                                         یادتون همیشه با ما.


 نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط آرش  |