تبليغاتX
  ناخدا با خدا

 

 

درون کوچه قلبم چه غمگینانه می پیچد

 

صدای تو که می گفتی به جز تو دل نمی بندم

 

فریب وعده هایت را ندانستم

 

ولی اکنون به یاد گریه می خندم

 

برو دیگر که دل از غم رها کردم

 

خداحافظ ، خداحافظ که دیگر بر نمی گردم

 

تو بودی آسمان من غمت همسایه قلبم

 

ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد

 

قسم بر سوز پنهانم تو را دیگر نمی خواهم

 

که از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد

 

درون ، غمگین غروب سرد

 

تو از شهرم سفر کردی

 

نگاهم در افق ها مرد

 

و من افسوس می خوردم

 

شیار گونه هایم را گل اشکم نوازش کرد

 

و من از تو جدا ماندم

 

ولی ای کاش می مردم

 

برو دیگر که دل از غم رها کردم

 

خداحافظ ، خداحافظ که دیگر بر نمی گردم

 

 


 نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط آرش  |