تو قصه دنبالت بودم
تو این کتاب و اون کتاب
من خودم و به خواب زدم
بلکه ببینمت تو خواب
نجستمت ، ندیدمت
یه سر به نقاشی زدم
جات خالی بود رو برگ گل
گفتم واسه اینکه خزون
نباشه وقت مرگ گل
رو برگ گل کشیدمت
یه لحظه تو خیال خود
بنده بی حیا شدم
بلکه تو رو پیدا کنم
کفر نباشه خدا شدم
دوباره آفریدمت
نازپری ها تو قصه ها
میشن عروس شازه ها
زد به سرم شازده بشم
می خوای بخواه ، می خوای نخواه
واسه خودم دزدیدمت
به هیچ بهونه ای تو رو ، من دیگه از دست نمیدم
به قیمت سال های سال ، گریه و زاری دلم
من از خدا خریدمت
شازده شازده ها شدم
آدم قصه ها شدم
جایی رسید جسارتم
که تو خیال ، خدا شدم
ولی
می ارزید ، می دیدمت
